خرید بک لینک
بالاخره قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. یک باغ خلوت با دو کافه. دروغ چرا؟ بیشتر از اینکه دلم برایشان تنگ شده باشد، احساس وظیفه و عذاب وجدان میکردم. از اینکه با خانوادهام وقت نمیگذرانم، مدام درگیر کار و دوستانم هستم، صبحها میروم و شبها دیر میآیم و همیشه خستهتر از آنم که حرفهایی ازشان بشنوم. از اینکه خواهر و مادرم در تابستان خانه تنها و کلافه هستند. کم پیش میآید که مادرم بیشتر از چند جمله حرف بزند و توی حرفهایش چیزی نگوید که مرا غمگین یا خشمگین نکند. حالا چون بزرگتر شدهام، کمی شعورم میرسد سر میز شام دهنم را ببندم و بگذارم حرف بزند، با خنده، با اندوه، با هرچی... دهنم را میبندم اما خواهرم زیرچشمی میپایدم و میفهمد کدام حرف مرا عصبانی، کلافه یا منزجر میکند. کاش نمیفهمید. کاش صورتم تغییر نمیکرد. کاش در گذشته خوددارتر بودم. دختر بزرگتر باشعورتری که واقعاً میتواند چیزهایی را از فرزند آخر خانواده پنهان نگه دارد. اما هیچچیز از او پنهان نیست. حرفها از انقلاب و سیاست شروع میشود، لابهلایش خاطرات اوایل ازدواجشان میآید، کیک که میخوریم بحث قوانین زنان و خشم مادر از بیخبری خودش در جوانی است اما بالاخره، باز هم، کار به جاهای باریک خودمان میکشد. روی یکی از صندلیهای باغ، وقتی هردویمان خستهایم، و میدانیم که جان دعوا کردن نداریم، میدانیم که هردویمان همه چیز را میدانیم، اما نمیدانیم... میدانیم که هردویمان در زندگی رنجیدهایم. کمی اوضاع خواهرم را بررسی میکنیم که دورتر از ما با دوستش تلفنی حرف میزند. کمی حرفهای تکراریام را دربارهٔ کارهایی که مادرم با خودش و ما میکند و در گذشته کرده، میزنم و کمی مامان هم برونریزی میکند. دربارهٔ اینکه از پادردش حرف نزنیم و اینکه ن

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 11:52

درمانگرم میگوید رفتار تو دربارهٔ دورویی نیست، دربارهٔ شرم است.

مینا میگوید فیلم تو دربارهٔ تخریب نیست، دربارهٔ افسردگی است.

گلاره میگوید خشم تو دربارهٔ آنچه آنها با تو کردهاند نیست، دربارهٔ چیزی است که خودت با خودت کردهای.

هیچ چیز آنطور که به نظر میآید نیست...

*شازده کوچولو

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 17:44

عاجزانه و کلافه گله می کنم از رفتارهایم مقابل کسانی که ازشان خوشم نمی آید، یا احساس خوب و درستی بهم نمی دهند، یا از مرزهای من عبور کرده اند و احترامی را، هرچند در قالب شوخی، نگه نداشته اند. توضیح می دهم که نمی دانم چرا اینطوری ام. که دست خودم نیست، هرقدر شب ها با خودم صحبت می کنم که باید تغییر کنم و به قول دوستانم کمی هم «نایس» نباشم، اما در موقعیت های ناگهانی همانی هستم که بودم. همان همیشه مهربان، خوش رو، که سعی می کند لبخند بزند و همۀ ماجراها را با شوخی پیش ببرد یا در بهترین حالت، سکوت کند و خودش را سرگرم نشان بدهد. می گویم که این رفتار من دورویی است، و متاسف هستم که آدم دورویی شده ام، و آنچه در دلم می گذرد با آنچه رفتار می کنم متفاوت است. درمانگرم می گوید: «رفتار تو دربارۀ دورویی نیست، دربارۀ شرم است.» ابروهایم به نشانۀ تعجب بالا می رود و ساکت می مانم. توضیح می دهد که دورویی برای موقعیتی است که از رفتار دوگانه سودی ببری یا کاری را راه بیندازی. تو اما خودت را عذاب می دهی و آدم هایی را که به ات آسیب می زنند، اطرافت نگه می داری. در آن لحظه کمی دلم آرام می شود. هرچند الان که دارم این ها را می نویسم، این شبهه برایم ایجاد شده که نکند من از نگه داشتن آن ها اطرافم در ناخودآگاه یا در اجتماع سودی می برم؟ واقعاً نمی دانم. درمانگرم معتقد است من آنقدر همیشه شرمگین هستم، که در مواجهه با آدم ها، ناخودآگاه، نمی خواهم شرم را به آن ها هم منتقل کنم. شرمی که البته برای من نیست، برای آن هاست، اما به اعتقاد او من آنقدری رنج کشیده ام که ترجیح می دهم رنج شرم خودشان را ازشان پنهان کنم، در واقع ازشان محافظت کنم. به این چیزها فکر نمی کنم بلکه یک مکانیزم ناخودآگاه است. حالا فرقی نمی کند کسی از جایگاه

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 17:44

صفحه بندی